Crossroad
  غیرت غلاغی
 

مورخهء 20 خرداد 90. سیاتل. امریکا. طبق اخبار واصله، در چنین روزی ادارهء نظمیهء شهر «اورست» در معرض هجوم مرغانی خشمگین واقع شد. تحقیقات بعدی نشان داد که این پرندگان چیزی بجز همین کلاغ معمولی نبوده اند. کلاغها در آن روز در محوطهء « حیاط الاخیه»(پارکییگ) ادازهء به مأموران حمله ور شدند. در این «هجمه» کلاغ های از آسمان بزمین شیرجه آمدند و چون سلاحی بجز «چلغوز» در بر نداشتند، لا محاله از همان استقاده کردند و در نتیجه بارانی از چلغوز بر سر مأموران عسسخانه فرو ریختن گرفت. یکی از نایب های نظمیه گفته است: <خب، منکه لباس ضد شورش  و زره تنوم نبود. اسپری فلفل و گاز اشک آور نداشتم. سپر دستوم نبود. چماق و باتن برقی دستوم نبود. خشک خالی و بی اسلحه بودم. مثل زن و بچه و پیر و جوون های رهگذر. بکی بکی قسم، وقتی کلاغهای بی قابلیت دسته جمعی حمله کردن در جا «زرد کردوم». خوب شد،  این عیال متعه ای دامشگاهی جدیدمون اونجا نبود که ببینه چقدر ترسیدم. > یکی دیگر از نایب های عسسخانه  میگوید: < ما از ترس مجبور شدیم «آجیل»(آژیر)  ماشین پاسگا را بصدا در بیاریم تا کلاغها فرار کنن.>ظاهرآ افراد عسسخانه  از کلاغ بی قابلیت و قدرت او بی اطلاع بودند. بهمین جهت دست کمک و استعانت بجانب متخصصی دراز کردند، متخصصی با چنین مشخصاتی: <پیش اینکه مه ار فلاورجان کوچ کنم و بیام «تهران جلس» و «سیتی مرد» («سبتی زن») بشم، توی «فلاورجان» «اصبون» (اصفهان) گوسبند چرون بودم. آدم وختی «چپون» (چوپان) باشه از صحب تا شب دیلاق دیلاقه(بی فابلیت و بیکار) و پی «سوجه» می گرده تا بلکوم سرشو یگ جوری گرم کنه. مثلند غلاغ تماشا کنه. مه میدیدم که چوجور غلاغا بدشان میایه که آدم به جوجه هاشان که تازه از لونه در اومدن و مبخان «پرپر» زدنا یاد بگیرن نیگا کنن.» «فلاورجانی» در ادامه حرفهایش چنین گفته بود: < ما توی ولات خودمون اولا فکر میکردیم دامشگاه کجایه. بعد که دیدیم هر چی لحیم کار و واکسی و پینه دوز و کبابی و کله پز و آجر پز و گلیم باف و برقی بیکار شده استاد دامشگاه شدن، خیلی لجم گرفت که چرا گوسبند چرون نباید توی دامشگاه درس بده. اتفاقن وقتی حموم زنونه محل ما دامشگاه شد، کسری استاد داشت و ما شدیم استاد رشنه کشابرزی. بعد که آمدیم امریکا سابقه کارمونا هم با خودمون آوریم و گفتیم مگه ما چیمون از این همه استادی که توی «تل به زیون» «بی او ای» مرفی میشن کمتره. ما هم رفتیم و خدا بسر شاهده با یگ فتوکپی خشک و خالی ولی دستکاری شده مانا دکترا و استاد کشابرزی شناختن و توی «سماورا» (سیمنار ها) هی مانا دعوت کردن. برگردیم سر اصل مطلب. راسشا بخین غلاغ ها خیلی قیافه شناسن. مثلند مه سنگ میذاشتم توی سجاف تومونوم و بحساب اینکه دارم فلان جاما  می خارانوم، یواشکی دسمو می بردم طرف سنگ. هنوز سنگه را در نیاورده بودم که غلاغا غارشان به آسمون میرسید: <میخاد سنگ پرت کنه>. بعد صد تا غلاغ سرم می ریختن. منم مجبور بودم بشینیم و تومونما بکشم پایین و مشغول ... بشم.> بهر حال، راه حل پیشنهادی این متخصص مقیم تهران جلس برای مأموران نظمیه جنین شد: < دادا، کاری ندارد. شوما خودادونا بزنین بکوچه علی چپ و یک چادر رختخوابیا بکشین سردون و به تاخت برین طرف ماشین و سوار شین و فلنگا ببندین.>

 
 
  Today, there have been 23652 visitors (45994 hits) on this page!  
 
This website was created for free with Own-Free-Website.com. Would you also like to have your own website?
Sign up for free